حضرت علی علیه السلام می فرمایند: « همه كارهاى نیك و جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منكر بیش از قطره اى [آب دهانى] در برابر دریاى خروشان نیست. » (نهج البلاغه ، ح 366، ص 921)

  

امر به معروف و نهی ازمنکر ضربان قلب تپنده امت اسلام

الذین إن مکناهم فی الأرض أقاموا الصلوه و آتوا الزکوه و أمروا بالمعروف و نهوا عن المنکر
نوشته شده در تاریخ 1390/07/13 توسط مسعود برجی | نظرات ()

اندر ضربانیان تاریخ

نقل است که شیخ ابوالحسن نوری با خلق مخالطت نکردی و هرچه نه از امور دین بودی از آن نپرسیدی و هرگاه منکری بدیدی از آن منع کردی، اگر چه در آن بیم کشتن بودی. روزی به کنار دجله جهت تجدید طهارت برفت. زورقی در کنار دجله دید و در آن زورق، سی خُم سر به مُهر کرده، بر هر یک نوشته بود «لطف».

شیخ از آن عجب داشت؛ چه در مبایعات و تجارات هیچ چیز نمی دانست که آن را «لطف» خوانند. از ملّاح سؤال بکرد که در این خُم ها چیست؟ ملّاح گفت: چه کار داری؟ تو درویشی، به حال خود باش.

شیخ را شوق و تعطّش به معرفت آن زیاده گشت. ملّاح را گفت: می خواهم که مرا بگویی که در این خُم ها چیست؟ ملّاح گفت: عجبا زین درویش فضول. در این خُم ها خمر است که جهت خلیفه آورده اند. امیر المؤمنین می خواهد که مجلس خود را بدان بیاراید.

چوبی گران در آن زورق افتاده بود. شیخ ملّاح را گفت که آن چوب را به دست من ده. ملّاح در خشم شد و شاگرد خود را گفت: این چوب را به دست او ده تا ببینم که چه خواهد کرد؟ وی برخاست و آن چوب به دست شیخ بداد. شیخ آن چوب را گرفت و متوجه شکستن آن خم ها شده، یک یک را می شکست و ملّاح فریاد می کرد؛ تا آن که یونس بن افطح که شحنه جِسر بود، با کسان خود رسید و شیخ را بگرفتند و پیش معتضد که خلیفه وقت بود، بردند و صورت حال تقریر کردند.

معتضد به غایت غیور بود و شمشیر او پیش از سخن او بودی. جمیع اهل بغداد به غایت اندوهگین شدند؛ چه شک نداشتند که شیخ را هلاک خواهد ساخت و چون شیخ را حاضر ساختند، معتضد بر کرسی آهنین نشسته بود و گرز بر دست می گردانید. بانگ بر شیخ زد و گفت: تو کیستی که این چنین گستاخی می کنی؟

شیخ گفت: من محتسبم. گفت: به امر که احتساب می کنی؟ گفت: به امر خدا و رسول. گفت: تو را که محتسب گردانید؟ شیخ فرمود: که آن که تو را پادشاهی داد، مرا محتسبی داد.

معتضد ساعتی در پیش افکند آن گاه سر بر آورد و گفت: تو را چه چیز بر آن داشت که این خم ها شکستی؟

شیخ گفت: شفقت در حق تو و در حق رعیت تو. گفت: در حق من چگونه؟ گفت: منکری که تو در ازاله آن تقصیر روا داشتی، آن را از تو منع کردم و تو را از گرفتاریِ آن در روز قیامت خلاصی دادم. گفت: در حق رعیت من چگونه؟ گفت: بنابر آن که به ارتکاب تو محرّمات را ، مردم بر معاصی دلیر شوند. چون تو از حرام باز ایستی دیگران دلیری نتوانند کرد؛ چه عامه خلق در صلاح و فساد تابع پادشاهند. اگر او را بر نهج صلاح بینند، همه طریق صلاح پیش گیرند و ثواب همه او را جمع گردد. و اگر فساد مشاهده نمایند، ایشان نیز در فسق و فجور کوشند و وبال آن همه به پادشاه عاید گردد. پس هم در حق تو مهربانی کردم و هم در حق رعیت تو. غرضی نداشتم مگر خشنودی حق جلّ و اعلی. معتضد به گریه درآمد و گفت: این کار، تو را زیبنده است. بعد از این هر منکری که بینی منع کن. حکم کردیم که هیچ کس منع تو نکند.







Powered by WebGozar